حذف به‌جای ارزیابی: تحلیل «فوروم خاورمیانه» از اپوزیسیون ایران

مرتضی (موری) قریب و کاظم کازرونیان

گزارش ژانویه ۲۰۲۶ «بنیاد خاورمیانه» با عنوان «پس از اعتراضات: چه کسی می‌تواند ایران را رهبری کند؟» در واقع به تحلیل اپوزیسیون اصلی ایران، یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران، نمی‌پردازد؛ بلکه می‌کوشد آن را از صحنه حذف کند. این کار پژوهش نیست، بلکه نوعی انکار سیاسی است. هیچ ناظر جدی نمی‌تواند جنبشی را که بیش از شش دهه در بطن حیات سیاسی و اجتماعی ایران ریشه دوانده است نادیده بگیرد؛ جنبشی که از دو دیکتاتوری عبور کرده و بهای مقاومت خود را با اعدام‌های جمعی و تبعید پرداخته است. چه بنیاد خاورمیانه این واقعیت را بپذیرد یا نه، مجاهدین خلق همچنان یک واقعیت پایدار در سیاست ایران هستند: درباره آنان در خیابان‌ها و خانه‌های مردم صحبت می‌شود، در درون حوزه‌های علمیه و نهادهای حکومتی رژیم درباره‌شان بحث می‌شود و حتی در تبادلات سیاسی تهران با طرف‌های خارجی نیز نامشان مطرح می‌گردد. حجم عظیم تبلیغات حکومتی که علیه این سازمان تولید شده است، ده‌ها فیلم سینمایی، مجموعه‌های تلویزیونی طولانی، صدها کتاب و هزاران مقاله، کمتر از آنکه نشانه حاشیه‌ای بودن آن باشد، بیانگر تهدیدی است که رژیم از آن احساس می‌کند. خود مقامات این واقعیت را بهتر از هر کس می‌دانند: حتی بردن نام مجاهدین یا شعارهای آنان جرم تلقی می‌شود؛ خط قرمزی که با زندان و گاه با مرگ به اجرا گذاشته می‌شود.


همچنین بی‌دلیل نیست که از سال ۱۹۸۱، زمانی که روح‌الله خمینی علیه مردم ایران و علیه مجاهدین خلق به‌عنوان پیشتاز مقاومت سراسری اعلان جنگ کرد، شعار «مرگ بر منافقین» (اصطلاح تحقیرآمیز رژیم برای مجاهدین) به یکی از ثابت‌ترین عناصر مراسم حکومتی تبدیل شده است. از تجمعات رسمی و کنفرانس‌های دولتی گرفته تا نمازهای جمعه در سراسر کشور، این شعار بیش از چهار دهه با نظمی آیینی تکرار شده است. حکومت‌ها چنین دشمنی پایدار و نهادینه‌ای را علیه جنبش‌هایی که بی‌اهمیت می‌دانند بسیج نمی‌کنند؛ چنین خصومتی علیه رقبایی به کار گرفته می‌شود که آنان را نیرویی اثرگذار و تهدیدی واقعی می‌شناسند.


به همان اندازه روشنگر آن چیزی است که بنیاد خاورمیانه به‌جای آن ارائه می‌کند. «ائتلاف» مورد نظر آن مجموعه‌ای از چهره‌های سیاسی بی‌وزن است که حول شخصیتی شکل گرفته‌اند که شهرت عمومی‌اش نه از دستاورد سیاسی یا پایگاه اجتماعی، بلکه از بدنامی موروثی ناشی می‌شود. این طرح نه نقشه‌ای برای گذار دموکراتیک است و نه راهبردی واقع‌بینانه؛ بلکه نوستالژی است که خود را در قالب استراتژی عرضه می‌کند. ایران با شخصیت‌هایی بدون سازمان یا نمادهایی بدون ریشه اجتماعی آزاد نخواهد شد. آنچه بنیاد خاورمیانه آشکارا نادیده می‌گیرد، چیزی است که مجاهدین خلق طی دهه‌ها بنا کرده‌اند: اپوزیسیونی که در پی متحد کردن جامعه چندپاره ایران است، نه بهره‌برداری از شکاف‌های آن. این جنبش همواره در پی ایجاد جبهه‌ای همبسته میان کردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها و آذری‌ها بوده است؛ یک ائتلاف ملی، نه یک جناح فرقه‌ای. این تعهد زمانی آشکار شد که در ۷ فوریه ۲۰۲۶ ده‌ها هزار ایرانی با وجود سرمای شدید و بسته شدن فرودگاه‌ها در برلین گرد آمدند و نمایندگان ملیت‌های اصلی ایران نیز در آن حضور داشتند.


سیاست‌گذاری جدی نمی‌تواند بر پایه حذف واقعیت، نوستالژی یا جایگزین‌های خیالی بنا شود. چنین سیاستی باید از واقعیت آغاز کند؛ و واقعیت این است که مجاهدین خلق همچنان تنها اپوزیسیون سازمان‌یافته‌ای هستند که رژیم آن را تهدیدی وجودی تلقی می‌کند، تنها نیرویی که هم چشم‌اندازی ملی و هم پایگاهی فراتر از مرزبندی‌های قومی دارد، و تنها نیرویی که تحلیلگرانی که از تداوم آن ناخشنودند نمی‌توانند با نادیده گرفتن آن را از صحنه حذف کنند. این گزارش مجاهدین خلق را «مشکل‌دار»، «فرقه‌گونه» و «سمی برای هر ائتلاف آینده» توصیف می‌کند. اما این اتهامات تحلیل نیستند؛ بلکه میراثی هستند: بازتولید همان نکات تبلیغاتی که از کارزار اطلاعاتی سه‌دهه‌ای تهران برگرفته شده‌اند. پژوهش جدی باید میان سند و افترا تمایز قائل شود. کارنامه نشان می‌دهد که مجاهدین خلق از موضعی اصولی با حاکمیت روحانیت مخالفت کرده‌اند، برای پایان دادن به جنگ فاجعه‌بار ایران و عراق تلاش کرده‌اند، برنامه‌ای دموکراتیک و منسجم ارائه داده‌اند و مقاومتی سازمان‌یافته با دامنه داخلی و بین‌المللی حفظ کرده‌اند. نادیده گرفتن این تاریخ نه نشانه تردید علمی، بلکه نوعی نابینایی عمدی است.


ریشه‌های انقلابی و جنگ ایران و عراق: کارزار صلح، نه خیانت

مجاهدین خلق از دل انقلاب ضدسلطنتی ۱۹۷۹ ایران به‌عنوان یک جنبش سیاسی توده‌ای پدید آمدند که در پی ارائه بدیلی دموکراتیک در برابر سلطنت و استبداد روحانیت بود. این سازمان آغازگر درگیری مسلحانه با رژیم جدید نبود. از سال ۱۹۷۹ تا اواسط ۱۹۸۱، فعالیت‌های سیاسی قانونی را دنبال کرد: انتشار روزنامه، شرکت در انتخابات، و به‌چالش کشیدن علنی قانون اساسی تئوکراتیک خمینی به‌عنوان خیانت به وعده‌های دموکراتیک انقلاب. پاسخ رژیم نه گفت‌وگو، بلکه دستگیری‌های گسترده و اعدام‌ها بود.


وقتی عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد، مجاهدین خلق به بغداد نپیوستند. هزاران نفر از اعضای این سازمان در جبهه‌ها علیه نیروهای عراقی جنگیدند تا از خاک ایران دفاع کنند. بسیاری از آنان به اسارت ارتش صدام حسین درآمدند و تا سال ۱۹۸۹ در اردوگاه‌های اسرا باقی ماندند. همین واقعیت به‌تنهایی تصویر کاریکاتوری از مجاهدین به‌عنوان «نیروی نیابتی عراق» را فرو می‌ریزد. همان‌گونه که لینکلن بلومفیلد جونیور، معاون پیشین وزیر خارجه ایالات متحده در امور سیاسی ـ نظامی، یادآور شده است: اگر مجاهدین واقعاً متحد صدام بودند، «چرا اسیران آنان تا سال ۱۹۸۹ در زندان‌های عراق باقی ماندند؟»


افسانه همکاری همچنین با واقعیت‌های زمانی نیز فرو می‌ریزد. مجاهدین خلق تا ژوئیه ۱۹۸۶ چهار سال پس از خروج نیروهای عراقی از خاک ایران رهبری خود را به عراق منتقل نکردند. در آن زمان ادامه جنگ دیگر ماهیت دفاعی نداشت؛ بلکه به جنگی ایدئولوژیک تبدیل شده بود که به زیان منافع ملی ایران تمام می‌شد. خمینی آشکارا پیشنهادهای صلح را رد می‌کرد و جنگ را برای تحکیم حاکمیت روحانیت ادامه می‌داد. او جنگ را «نعمت الهی» می‌خواند که قرار بود «از کربلا به قدس» بینجامد. رژیم وضعیت «اضطرار ملی» را به دستگاهی برای بقای سیاسی تبدیل کرد و از بسیج توده‌ای، تبلیغات ایدئولوژیک و سرکوب برای خاموش کردن مخالفان داخلی استفاده کرد، در حالی که جوانان ایرانی را به خطوط مقدم جنگ می‌فرستاد.

مجاهدین خلق مسیر متفاوتی را در پیش گرفتند. آنان طرحی برای صلح ارائه کردند و کوشیدند برای امتناع تهران از پذیرش آتش‌بس هزینه سیاسی ایجاد کنند. عراق آن طرح را که بر اساس توافق الجزایر ۱۹۷۵ تنظیم شده و از سوی ۵۰۰۰ قانونگذار، مقام دولتی و رهبر حزبی از ۵۷ کشور جهان مورد حمایت قرار گرفته بود به‌عنوان مبنایی عملی برای دستیابی به یک توافق مذاکره‌شده پذیرفت. در سال ۱۹۸۷ مجاهدین خلق «ارتش آزادی‌بخش ملی» را تشکیل دادند و عملیات‌هایی مستقل علیه نیروهای رژیم آغاز کردند؛ نه در هماهنگی با واحدهای عراقی، بلکه به‌عنوان نیرویی متمایز از مقاومت ایرانی. آنان با نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) جنگیدند؛ نهادی که در کشتار هزاران معترض نقش داشته و از سوی ایالات متحده و اروپا به‌عنوان یک نیروی تروریستی منفور شناخته می‌شود. هدف این عملیات‌ها تضعیف ماشین جنگی رژیم و وادار کردن آن به پذیرش مذاکرات بود. نتیجه آن راهبردی بود، نه صرفاً نمادین: در سال ۱۹۸۸ خمینی قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت و خود اذعان کرد که ناگزیر شده است «جام زهر» آتش‌بس را بنوشد. فرماندهان او بعدها اعتراف کردند که فشارهای داخلی، از جمله فشار ناشی از مقاومت مسلحانه، ادامه جنگ را ناممکن کرده بود.


هیچ مدرک مستندی در آرشیوهای به‌دست‌آمده عراق میلیون‌ها صفحه سند که پس از سال ۲۰۰۳ بررسی شد وجود ندارد که نشان دهد میان مجاهدین خلق و نیروهای عراقی ادغام عملیاتی وجود داشته است. در مقابل، شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد مجاهدین به‌طور مستقل عمل می‌کردند. جنگ نیابتی مستلزم روابط فرماندهی است؛ چنین روابطی وجود نداشت. پس چه کسی واقعاً جنگ را طولانی کرد؟ نه مجاهدین، که پس از آزادسازی خاک ایران خواهان پایان مخاصمه بودند. این رژیم خمینی بود که خونریزی را ادامه داد و نوجوانان و حتی کودکان را در حملات «موج انسانی» به میدان فرستاد و آمار تلفات را پشت اسطوره‌سازی‌های انقلابی پنهان کرد. مقامات ارشد ایران بعدها اعتراف کردند که دست‌کم یک میلیون ایرانی بسیاری از آنان خردسال به کام مرگ فرستاده شدند. این تاریخ‌نگاری تجدیدنظرطلبانه نیست؛ بلکه اعتراف ناگزیر خود رژیم است.


همسان‌انگاری مجاهدین خلق با خیانت، آن‌گونه که بنیاد خاورمیانه مطرح می‌کند، بر روایتی استوار است که در تهران ساخته شده و در خارج از کشور بازتولید شده است. این روایت رابطه علت و معلول را وارونه می‌کند. مجاهدین به ایران خیانت نکردند؛ آنان با رژیمی مخالفت کردند که جنگ را برای تثبیت استبداد به گروگان گرفته بود. خیانت واقعی در تبدیل دفاع ملی به کشتاری ایدئولوژیک نهفته بود و سپس در بدنام کردن مخالفان به‌عنوان «همدستان دشمن» برای پنهان کردن مسئولیت. در اینجا تاریخ مبهم نیست. مجاهدین علیه شاه جنگیدند، در برابر استبداد روحانیت مقاومت کردند، با ادامه یک جنگ فاجعه‌بار مخالفت نمودند و بهای آن را با خون و تبعید پرداختند. رژیم برای قدرت جنگید، نسلی را قربانی کرد و سپس روایت تاریخ را بازنویسی نمود. خلط این دو، چیزی جز سهل‌انگاری تحلیلی نیست.


تصویر کاریکاتوری و تنبلانه‌ای که مجاهدین خلق را به‌عنوان هیولایی «اسلامی–مارکسیستی» یا فرقه‌ای متعصب معرفی می‌کند، در واقع تبلیغاتی است که لباس کارشناسی به تن کرده است. این برچسب از پژوهش بی‌طرفانه و سنجیده برنخاسته است؛ بلکه نخست در پرونده‌های ساواک، پلیس مخفی رژیم شاه، ساخته شد و سپس توسط دستگاه‌های اطلاعاتی تهران برای بی‌اعتبار کردن یک رقیب اصولی بازپردازی گردید. این تهمت باقی ماند، نه به این دلیل که حقیقت داشت، بلکه زیرا برای حکومت‌های اقتدارگرا سودمند بود. اما اسناد تاریخی روایت دیگری را نشان می‌دهند. برنامه سیاسی مجاهدین خلق که امروز به‌روشنی در برنامه ده ماده‌ای مریم رجوی که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد بیان شده است صریح و روشن است: نفی حاکمیت روحانیت، حق رأی همگانی، برابری زن و مرد، لغو مجازات اعدام، حمایت از حقوق اقلیت‌ها، اقتصاد بازار آزاد و ایرانِ غیرهسته‌ای. اینها بیانیه‌های مارکسیستی نیستند؛ بلکه دستورکاری مدنی و مدرن‌اند، زبان دموکراسی لیبرال، نه افراط‌گرایی ایدئولوژیک.


اگر کسی در ردّ ماتریالیسم مارکسیستی از سوی مجاهدین تردید دارد، کافی است به مباحثات علنی این سازمان در دوره پس از انقلاب ۱۹۷۹ مراجعه کند. رهبر تاریخی مجاهدین، مسعود رجوی، بارها مارکسیسم ارتدوکس را رد کرده و تأکید کرده است که ایمان به خدا و ارزش‌های معنوی با آموزه‌های ماتریالیستی ناسازگار است؛ نکته‌ای که پژوهشگرانی همچون مهرزاد بروجردی نیز در مطالعات دقیق خود ثبت کرده‌اند. این ادعا تبلیغات نیست؛ بلکه شواهد مبتنی بر منابع دست‌اول و تأیید پژوهش‌های دانشگاهی است. افزون بر این، برنامه ایدئولوژیک مجاهدین صرفاً در اعلامیه‌ها یا وب‌سایت‌ها وجود ندارد. رهبری این سازمان سال‌هاست که برنامه خود را در زبان حقوق بشر جهانی و رهایی زنان بیان می‌کند؛ موضوعی که به‌طور مداوم در سخنرانی‌های عمومی، اسناد سیاستی و ارتباطات سازمان با پارلمان‌های غربی تکرار شده است. مخالفانی که مجاهدین را «افراطی» می‌نامند اما تعهدات صریح آنان به انتخابات آزاد، برابری جنسیتی و لغو مجازات اعدام را نادیده می‌گیرند، در واقع نه نقدی دقیق، بلکه انتخابی جانبدارانه ارائه می‌کنند.


در نهایت باید به مسئله فداکاری توجه کرد. ادعاهایی که پایگاه اجتماعی مجاهدین را «فرقه» می‌خوانند، در برابر واقعیت انسانی این جنبش پوچ جلوه می‌کنند. ده‌ها هزار ایرانی که با رژیم مخالفت کردند، بهای نهایی را پرداختند: زندان، شکنجه و اعدام، از جمله در کشتارهای فراقضایی گسترده سال ۱۹۸۸. تحقیقات مستقل حقوق بشری و یافته‌های گزارشگر ویژه سازمان ملل در سال ۲۰۲۴ این رویدادها را در حد جنایات فجیع توصیف کرده‌اند؛ قربانیان شامل دانشجویان، متخصصان و فعالان سیاسی بودند، نه گروهی حاشیه‌ای از افراطیون. اگر شهادت این ایرانیان تحصیل‌کرده و متعهد به زندگی مدنی چیزی را ثابت کند، آن اثبات ریشه‌داری اجتماعی و جدیت سیاسی این جنبش است، نه ادعای نامعقول یک «فرقه شست‌وشوی مغزی.»


در مقابل، روایت بنیاد خاورمیانه برنامه‌ای دموکراتیک و آشکارا بیان‌شده را چنان معرفی می‌کند که گویی اعترافی به قصدی تمامیت‌خواهانه است. سیاست‌گذارانی که ثبات را ارج می‌نهند باید پرسشی ساده مطرح کنند: آیا ما آینده‌ای برای ایران می‌خواهیم که در آن استبداد روحانیت حاکم باشد، یا بدیلی که دارای برنامه‌ای دموکراتیک و روشن و نیز سابقه‌ای از فداکاری متناسب با شعارهایش باشد؟ برنامه علنی مجاهدین خلق پاسخ این پرسش را ارائه می‌دهد.


ساختار و رهبری: وحدت، نه فرقه‌گرایی

ساده‌ترین شگرد در کتاب راهنمای حکومت‌های اقتدارگرا این است که سیاست را با آسیب‌شناسی جایگزین کنند. کافی است دشمن خود را «فرقه» بنامند؛ در این صورت بحث سیاسی کوتاه می‌شود و مخالفت به یک مسئله روان‌شناختی تبدیل می‌گردد، نه یک بدیل سیاسی. دقیقاً همین ترفند بلاغی علیه مجاهدین خلق به کار گرفته شده است. این ادعا سزاوار پاسخی روشن و مبتنی بر شواهد است. اتهام اینکه مجاهدین خلق یک فرقه یکدست و شست‌وشوی مغزی ‌شده‌اند بر پایه حکایت‌ها، اشارات مبهم و تبلیغات بازتولید شده رژیم استوار است و با بررسی دقیق فرو می‌ریزد. بازدیدکنندگان مستقل، از جمله هیئتی که تحت نظارت نمایندگان پارلمان اروپا تشکیل شده بود، از اردوگاه اشرف در عراق دیدار کردند و گزارش دادند که ساکنان آن «به‌طور داوطلبانه در آنجا حضور دارند» و هیچ مدرکی برای ادعاهای گسترده درباره اجبار سیستماتیک در داخل اردوگاه که توسط حامیان رژیم مطرح شده بود نیافتند. گزارش این مأموریت تلاشی برای سفیدنمایی نبود؛ بلکه نشان داد که بسیاری از ادعاهای جنجالی در محل قابل تأیید نیست.


در سیاست عملی، واقعیت بر کاریکاتور غلبه می‌کند. مجاهدین خلق به‌عنوان یک جنبش سیاسی منظم با شوراهای منتخب و برنامه‌های سیاسی علنی فعالیت می‌کند، نه به‌عنوان یک حکومت فردمحور. رهبری آن برنامه‌های مفصل منتشر می‌کند، از جمله برنامه ده ماده‌ای که مریم رجوی مطرح کرده است، کنفرانس‌های عمومی با حضور خبرنگاران و نمایندگان پارلمان‌ها برگزار می‌کند و سازوکارهای نهادی برای تصمیم‌گیری و پاسخگویی دارد که برای جهان بیرون قابل مشاهده است. اینها نشانه‌های یک فرقه بسته نیست؛ بلکه ویژگی‌های یک اپوزیسیون سیاسی سازمان‌یافته است.

وحدت هدف، همان چیزی که منتقدان آن را «اجبار» می‌نامند، در واقع راهبرد بقاست. هنگامی که دشمن شما کادرهای سازمان را دستگیر می‌کند، فعالان را شکنجه می‌دهد و حامیان را به ده‌ها هزار نفر اعدام می‌کند، انسجام نه نشانه بیماری سازمانی بلکه پاسخی عقلانی به شرایط سرکوب است. انضباط درونی مجاهدین باید در پرتو شش دهه تلاش پیوسته برای نابودی این سازمان توسط ساواک شاه و سپس حکومت تئوکراتیک پس از آن فهمیده شود. درخواست نمایش علنی اختلافات در درون جنبشی که رژیم کوشیده آن را به‌طور کامل نابود کند، هم ساده‌لوحانه است و هم سوءاستفاده‌گرانه.


اتهاماتی مانند «طلاق‌های اجباری»، «سربازان کودک» یا «شست‌وشوی مغزی» نیازمند بررسی‌های مستقل و دقیق هستند؛ و هرگاه چنین بررسی‌هایی انجام شده، این ادعاها فرو ریخته‌اند. هیئت‌های پارلمانی اروپایی که اردوگاه اشرف در استان دیاله عراق را بررسی کردند هیچ مدرک سیستماتیکی از اجبار جمعی نیافتند و بسیاری از ادعاهای جنجالی قابل تأیید نبود. همین الگو در سال ۲۰۱۹ نیز تکرار شد، زمانی که هیئتی بزرگ از وزرای پیشین، نمایندگان پارلمان و مقامات ارشد از اروپا و آمریکای شمالی از اشرف ۳ در آلبانی بازدید کردند و دیدارهایی آزاد با ساکنان داشتند. آنان گزارش دادند که دسترسی آزاد، اقامت داوطلبانه و فعالیت سیاسی وجود دارد، نه ساختار بسته یک فرقه.


و برای سیاست‌گذاران، سابقه حقوقی نیز اهمیت دارد. پس از بررسی‌ها و دعاوی قضایی گسترده، دولت ایالات متحده در سال ۲۰۱۲ نام مجاهدین خلق را از فهرست سازمان‌های تروریستی حذف کرد؛ تصمیمی که بر مبنای قانون، بررسی شواهد و تغییر شرایط اتخاذ شد. این حذف به معنای تأیید اخلاقی نیست؛ اما واقعیتی حقوقی است که این ادعا را که مجاهدین به‌طور ذاتی از مشارکت سیاسی محروم‌اند زیر سؤال می‌برد. اگر قرار است یک اپوزیسیون سازمان‌یافته صرفاً به این دلیل که «فرقه» خوانده می‌شود از هرگونه مشارکت سیاسی کنار گذاشته شود، باید توضیح داد که چرا دادگاه‌ها، دولت‌های ذی‌صلاح و هیئت‌های پارلمانی همگی اشتباه کرده‌اند.


ریشه‌ها در ایران و جایگاه بین‌المللی

ادعایی که مجاهدین خلق را بازیگری حاشیه‌ای و در حد یک پاورقی با «صفر حمایت در داخل ایران» معرفی می‌کند، نیز همانند بسیاری از روایت‌های مشابه، بیشتر بازتاب تبلیغات رژیم است تا یک ارزیابی راهبردی. جنبش‌هایی که ریشه‌ای در جامعه ندارند، پنج دهه سرکوب بی‌امان را تاب نمی‌آورند؛ نه می‌توانند شبکه‌های مخفی را حفظ کنند و نه قادرند شهیدانی با نام و هویت مشخص بر جای بگذارند که مرگشان در سراسر کشور پژواک پیدا کند. حضور مجاهدین خلق در داخل ایران ـ در قالب «کانون‌های شورشی» ـ واقعی، عملیاتی و پرهزینه است. در جریان قیام ژانویه ۲۰۲۶ این جنبش به‌طور علنی نام اعضای کانون‌های شورشی را که در خیابان‌ها کشته شدند اعلام کرد، از جمله زهرا (رها) بهلول‌پور، دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه تهران، و نعیم عبداللهی، استاد ۳۴ ساله علوم سیاسی؛ مرگ‌هایی که توسط رسانه‌های گوناگونی که اعتراضات را پوشش می‌دادند گزارش شد. همچنین گزارش شده است که حدود ۲۵۰ تن از نیروهای مجاهدین خلق چند روز پیش از حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران، به مقر خامنه‌ای حمله کردند؛ امری که نشان‌دهنده وجود پشتیبانی گسترده، زیرساخت و ظرفیت لجستیکی در داخل کشور است.


رفتار خود تهران نیز این واقعیت را تأیید می‌کند. رژیم‌های اقتدارگرا به‌طور مداوم دشمنان خیالی را محکوم یا برای ترور آنان تلاش نمی‌کنند. علی خامنه‌ای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی که اکنون درگذشته است، بارها به‌طور علنی از آنچه «گسترش نفوذ اپوزیسیون» می‌نامید انتقاد کرده بود و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز بارها پایگاه‌های مجاهدین خلق در خارج از کشور را تهدید کرده است؛ شواهدی که نه از ناتوانی این گروه، بلکه از هراس عمیق رژیم نسبت به آن حکایت دارد.


حمایت سیاسی بین‌المللی از اپوزیسیون سازمان‌یافته ایران نیز صرفاً حکایتی پراکنده نیست. مجاهدین خلق و جبهه سیاسی آنان توانسته‌اند حمایت قابل توجهی در پارلمان‌های جهان جلب کنند: در سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ بیش از چهار هزار قانونگذار از ده‌ها مجلس ملی، از جمله اکثریت پارلمان در ۳۴ کشور، و نیز ۱۲۵ تن از رهبران پیشین جهان و رؤسای دولت‌ها، به‌طور علنی از برنامه ده ماده‌ای و بیانیه‌های مرتبط حمایت کرده‌اند؛ بسیج پارلمانی‌ای که در قطعنامه‌های اخیر مجلس نمایندگان ایالات متحده نیز به آن اشاره شده است. این شبکه از مقامات منتخب واقعی، قابل اندازه‌گیری و برای هر سیاست غربی که در پی یافتن شریکانی برای تغییر دموکراتیک در ایران باشد، دارای اهمیت است.


انقلاب‌ها زمانی به پیروزی می‌رسند که خیزش مردمی با ساختارهایی پایدار همراه شود که قادر به اداره امور، هماهنگی نیروها و حفاظت از غیرنظامیان باشند. شبکه‌های زیرزمینی مجاهدین خلق در داخل ایران، نهادهای آنان در تبعید، و پشتیبانی پارلمانی جهانی‌شان در کنار هم چنین ساختاری را تشکیل می‌دهند. نادیده گرفتن این شبکه به‌عنوان امری بی‌اهمیت، به معنای ترجیح هرج‌ومرج رمانتیک یا نوستالژی سلطنت بر یک راهبرد واقع‌بینانه است؛ و دقیقاً همان چیزی را به رژیم هدیه می‌دهد که بیش از همه خواهان آن است: انکار وجود رقیب سازمان‌یافته‌اش.


نتیجه‌گیری: راهبرد به واقعیت نیاز دارد، نه اسطوره‌های آرام‌کننده

مجموع شواهد، تصویر کاریکاتوری و نادرستی را که بنیاد خاورمیانه از مجاهدین خلق ارائه می‌دهد فرو می‌ریزد. کارنامه این سازمان نه داستان فرصت‌طلبی یا تعصب، بلکه روایت مقاومتی پایدار در برابر دیکتاتوری است: نخست در برابر دولت پلیسی شاه و سپس در برابر استبداد روحانیت خمینی. این جنبش در زمانی که سکوت امن‌تر بود با قانون اساسی استبدادی مخالفت کرد. هنگامی که رژیم جوانان ایرانی را در جنگی بی‌ثمر قربانی می‌کرد، برای صلح تلاش نمود. دکترین سیاسی آن آشکارا دموکراتیک و سکولار است، نه افراطی. سازمان آن منضبط است، زیرا بقا چنین انضباطی را ایجاب می‌کرد، نه به دلیل اطاعت کورکورانه ایدئولوژیک. و برخلاف آنچه برخی می‌گویند، این جنبش یک یادگار تاریخی نیست؛ بلکه همچنان در داخل ایران الهام‌بخش مقاومت است و در خارج از کشور نیز از طریق احکام قضایی، حمایت پارلمانی و طرحی روشن برای گذار سیاسی، به رسمیت شناخته می‌شود.


ادعای اینکه مجاهدین خلق «منفور» یا بی‌اهمیت هستند، با رفتار خود رژیم فرو می‌ریزد. تهران از اشباح نمی‌ترسد. این رژیم حامیان مجاهدین را در داخل ایران تعقیب می‌کند، آنان را به‌طور مستمر شیطان‌سازی می‌کند و در خارج از کشور نیز تهدید می‌نماید، زیرا حقیقتی را می‌داند که برخی تردیدکنندگان غربی ترجیح می‌دهند فراموش کنند: این تنها نیروی اپوزیسیونی است که هم ایدئولوژی دارد، هم ساختار، و هم دوام تاریخی. نادیده گرفتن آن نه نشانه احتیاط، بلکه نوعی فراموشی راهبردی است.


سیاست آمریکا باید بر پایه شواهد بنا شود، نه بر شعارهای تکراری یک حکومت دینی که با بدنام کردن دشمنانش دوام آورده است. مردم ایران از جهان درخواست نجات خارجی ندارند؛ آنان خواستار به‌رسمیت شناختن حق خود برای انتخاب یک بدیل دموکراتیک هستند. مجاهدین خلق در چارچوب گسترده‌تر شورای ملی مقاومت ایران  چیزی را ارائه می‌دهند که انقلاب‌ها به آن نیاز دارند اما هرج‌ومرج قادر به تأمین آن نیست: برنامه‌ای مشخص برای گذار از حاکمیت دینی به دموکراسی، چشم‌اندازی منسجم برای اداره کشور، شبکه‌ای سازمان‌یافته، و سابقه‌ای از فداکاری که به آن وزن سیاسی می‌بخشد. نادیده گرفتن این واقعیت اپوزیسیون بهتری ایجاد نخواهد کرد؛ بلکه تنها روایت رژیم را تأیید می‌کند که مدعی است هیچ جایگزینی وجود ندارد. تعامل الزاماً به معنای تأیید نیست، اما حذف و طرد، قطعاً خطا خواهد بود. اگر واشنگتن می‌خواهد شاهد ظهور جمهوری‌ای آزاد، غیرهسته‌ای و غیرتروریستی پس از فروپاشی حاکمیت روحانیت باشد، باید از برخورد با مقاومت سازمان‌یافته به‌عنوان یک موضوع شرم‌آور دست بردارد و آن را به‌عنوان یک واقعیت راهبردی بپذیرد.

تاریخ به ندرت به کسانی پاداش می‌دهد که در انتظار شرکای خیالی می‌نشینند. تاریخ از کسانی قدردانی می‌کند که شرکای واقعی را در لحظه ظهورشان تشخیص می‌دهند؛ شرکایی که نه در اتاق‌های بحث و سمینار، بلکه در زندان‌ها، در تبعید و در نبردی طولانی علیه استبداد شکل گرفته‌اند.


مرتضی (موری) قریب استاد هانس دبلیو. لیپمان در رشته هوانوردی و مهندسی پزشکی در مؤسسه فناوری کالیفرنیا (کلتک) است و عضو آکادمی‌های ملی علوم و هنرها، مهندسی و مخترعان می‌باشد.

کاظم کازرونیان استاد و رئیس دانشکده مهندسی (۲۰۱۲ تا ۲۰۲۴) در دانشگاه کانکتیکات و از اعضای دانشکده مهندسی مکانیک، هوافضا و تولید این دانشگاه است.


Comments

  1. یک تحلیل بسیار دقیق و روشنگرانه با تشکر

    ReplyDelete
  2. The article is comprehensive and highly informative, addressing all aspects and answering all ambiguities and accusations with sound logic. It is clear that the Middle East Forum deliberately sided with the major smear campaign against the mujahideen, and specifically, fearing the victory of this alternative, tried to prevent governments from approaching and recognizing them. However, the undeniable facts will compel all parties to turn towards the only real solution, which is the mujahideen, and to recognize them. This will not be long in coming.

    ReplyDelete
    Replies
    1. Thank you 🙏
      But this crimson diamond of freedom is not handed out freely. It must be earned—through struggle and sacrifice, through pain and perseverance, through love, truth, and an unwavering commitment to justice. 🕊️🌿☀️

      Delete

Post a Comment

Popular posts from this blog

آزادی چیست؟

سئوال: درباره اتهام‌ها علیه مقاومت چه می‌گویید؟

سالگرد عاشورای مجاهدین